خرید بک لینک
95/09/26  جشندو شنبه زنگ زدم به مدیر و برا چهارشنبه مرخصی گرفتم سه شنبه هم چندتا از مدارک رو بردم دادم خونه عمه که اگه یه زمانی لازم شد بفرستن تبریز که خدارو شکر لازم هم نشد سه شنبه همه وسایلا رفتن تو ساک و شب راهی صندق ماشین شدن و همه چی چندیم و چند بار چک شدن که چیزی جا نمونه وخدارو شکر هیچی جانموند و طبق معمول جمع و جور کردن همه این وسایلا توسط من و مامان انجام شد ( این تقصیر مامان خانم هستش که از بچگی عادت نداده هرکی وسایل خودش رو جمع کنه برا مسافرت هر چی هم کم بیاد یا از یادمون بره مقصر ما هستیم که برنداشتیم) چهارشنبه 24 آذر صبح راهی تهران شدیم دورو بر 3-4 رسیدیم کرج خونه داداش جانمان همه وسایلا رفتن خونه اونا و ناهارو خوردیم داداش و زن داداش شبکار بودن و رفتن شیفتون اونیکی داداش حوصله ش سر رفته بود و رفت تهران من و مامان و بابا موندیم شب رو صبح صاحبخونه صبحونه به دست اومدن  بعد صبحونه رفتیم تهران پنجشنبه 25 م عصر بله برون خاله جانمان بود تا ما برسیم بیشتر کاراها رو انجام داده بودن و یه  کارایی رو هم منو مامانم انجام دادیم و عصر خانواده داماد اومدن و 1-2 س

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 2:33

یعنی اونقدری که این مدیرم بی انصاف و بی وجدان و بی شرف هست هیشکی رو ندیدم خیلی بی شعوره این ماه بیشتر از هر وقت دیگه ای حرصم داده من هیچی نگفتم و نمیگم حتی یک کلمه انشالاه اسفند شلوغ و درهم برهم در انتظارمونه منم بی سروصدا تلای میکنم خدا خودت الان میبینی چی شده و چطوری هست  لطفا به وجدانم بگو روزای آخر اسفند موقع دیدن ارباب روجوع ها بیدار نشه و برام شاخ در نیاره الان بیشتر از هروقت دیگه ای نیاز به آرامش دارم خداجونم نزار از کنارت تکون بخورم هر لحظه خودت رو تو وجودم بهم گوشزد کن

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 2:33

اون خبر خوبی که منتظرش بودیم لحظه های آخر وقتی داشت انجام میشد توسط یه آدم بی وجدان به هم خورد شاید خیر ویا حکمتی توش بود ولی ناراحتی هم در پی داشت چند هفته هست تلاش میکنم برم کوه نمیشه هم هوا خیلی ناجور سرده و خطرناک و هم دوستان هیشکی پایه نیست   در پی اتفاقایی که تابستون تو گروه کوهمون افتاد و گروه جدید بهم خورد یه حرفا و دلخوری هایی بود ولی من هیچوقت پی ش رو گرفته بودم که سر چی بود و هست فقط میشنیدم که یکی با یک دیگه انگار رابطه داشت و برا رد گم کنی به یکی دیگه گیر داده و اختلاف و دعوا پیش اومده ولی اصلا و اصلا به فکرم نمی اومد که حرفی هم از من زده بشه و پشت منم حرفایی باشه بعد تقریبا 9-10 ماه یه حرفایی به گوشم رسیده هم تعجب کردم هم خندیدم هم ترسیدم گفتن من و یکی از خانوما به اسم م ع ( ایشون متاهل هستن و شوهرش هم با ما میومد کوه و زیاد به اون پیله نکرده بودن) و آقای م (که عضو گروه نبود) در ارتباط بودیم و من و خانم م ع همه برنامه ها و دقیق ترش اسرار گروه رو به اون میرسوندیم و سرگروه به جای پرسیدن از ما یا تذکر دادن به من رفته سر وقت اون آقا که چرا با اینا در ارتباطی و

برچسب: نویسنده: امیر کریمی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 2:33

صفحه بندی